درک اجتماعی فرقه دراویش گنابادی

به گزارش فرقه نیوز؛‌ صوفیانه زیستن، همیشه زندگی دردسازی بوده بیش از  زاهد برای زاهد ترسان. در این میانه همه جدل های تمام نشدنی در تقابل تشرع – تصوف و نسبت درویش با سیاست بوده است. در این دعوای حق و باطل آنچه کمتر دیده شده زیست اجتماعی فرقه به عنوان متغیری مستقل است. فرقه دروایش گنابادی هم جدا از مصائب بیرونی، نزدیک 200 سال سنت فکری و عملی دارد. این متن نگاهی دارد به مسیر تکامل فرقه و روند افول که این روزها خرقه را نخ نما کرده است.

چهارچوب فرقه دراویش به عنوان مجموعه بسته و رازآلود با سه عنصر حیاتی درآمیخته که ستون های بقا و بازتولید معنا آنهاست.

 

الف) شهر گناباد

فرقه به مسئله خاک توجه ویژه دارد. نطفه تفکر رهایی بخش در سرزمین گناباد شکل گرفته، نمادین ترین سازه فرقه، خانقاه بیدخت است و به فقرا توصیه میشود برای زیارت به این خاک نزدیک شوند. عبارت دراویش گنابادی یک مضاف و مضاف الیه نیست بلکه موصوف و صفت ذاتی است و هر عنصری در این خاک، صافی برای صوفی خواهد بود. سنت دراویش نشان داده تسلط آنها بر قنات های گناباد، تملک اراضی و حتی تلاش برای آبادانی منطقه یک رفتار الهی قلمداد شده است. دروایش به مردم گناباد حتی اگر فقیر هم نباشند ارادت دارند. پس آنهایی که در این روزها اعتراض کردند که باید واژه گناباد را از پسوند فرقه دروایش بردارید اصل ماجرا را درک نکرده اند.

ب) کاریزمای قطب

اقطاب فرقه سید نیستند اما شجره نامه آنها به عرب های خزاعی می رسد که مریدان امام رضا بودند و حضرت ایشان را بیچارگان خراسان خطاب کرده است. زاهدترین درویش هم میداند و معتقد است سلسله جلیله بیچاره، دارای قدسیت است. همه اقطاب فرقه، وابسته به این خانواده هستند و حتی وابستگان نسبی و سببی آنها احترام ویژه می یابند. در این میان منش هر کدام از اقطاب هم ماجرای مفصلی است.

سلطان‏علیشاه قطب اول( فوت ۱۳۲۷ هجری قمری ) تمرکز ویژه ای روی گناباد داشت. بعد از پایان تحصیل و تاسیس فرقه تلاش بسیار برای ثبات و محکم کردن پای سالکان در منطقه انجام داد تا مشروعیت محلی یابد . اما در نهایت آنگونه که می خواست  نتوانست تبلیغ تصوف کند و توسط مردم محلی هم کشته شد.

نورعلیشاه، قطب دوم( فوت ۲۷ آذر ۱۲۹۷)  در نوجوانی بى‏‌قرار شده،به یکباره باحال حیرت راهى سفرىبه عزم سیرآفاق وانفس مى‏‌شود که چندین سال طول‏‌کشید. او مبلغ فرقه در کشمیر و بخارا و تهران و کاشان و… می شود. در این دوره است که فرقه تبلیغ را سراسری میکند و از همه جا فقیر می پذیرد.

صالح علیشاه، قطب سوم ( فوت، مرداد ۱۳۴۵ شمسی) مانند پدربزرگ خود به گناباد  بیشتر دل داده است. در دوره او قدرت محلی دراویش افزون می شود. تملک آب و زمین به اوج خود میرسد. معماری خانقاه تمام شده و آیین های محلی زیادی در احترام فرقه شکل می گیرد. بیشترین درگیری ها و اختلافات مردم محلی با فرقه هم در این دوره بروز میکند.

رضاعلیشاه، قطب چهارم ( فوت 1371 شمسی) مانند جدش ملاعلی اهل سفر و سیاحت است. او مراودات فرقه را با جهان پیرامون چند برابر می کند. آشنایی او با فضای علوم مدرن ، انبوهی از جامعه غیرمذهبی را علاقه مند به شناخت فرقه کرده و در بین اهل دانشگاه و اهل سیاست هم فرصت جولان می یابد.

این سنت فکری و عملی در دوره این چهار قطب، فرقه داویش گنابادی را به یک پدیده اجتماعی در ایران معاصر تبدیل کرده است

ج)  همزیستی جمعی

فرقه دروایش گنابادی برخلاف صوفیان گوشه نشین از غیر بیزاری نمی جویند و مانند صوفیان دین یهود اسرار مگو ندارند. هویت این فرقه در تعاملات آنهاست. در احوالات ملاسلطان قطب اول فرقه آمده که از خردسالی با همسالان خود زیاده خو نمی گرفت و قالبا در خلوت بود. اما وجه دیگری از منش اجتماعی آنها در جَلوَت پدیدار است. حدافل در دهه40 و 50 شمسی، طیفی از جامعه نخبگان دانشگاهی و قاطبه ای از سیاستمداران پهلوی با ظهور بیرونی فرقه آشنا بودند و آنها را ادامه سنت هزارساله تصوف در ایران می دانستند. برخی از فقرا در حوزه نشر و ادبیات و عرفان دست به خلق آثاری قابل تاملی زدند. آنگونه که در خاطرات سلطان حسین تابنده موجود است. او با برخی از علما در قم ، نجف و سوریه و لبنان حتی مصر  مذاکره داشته. از نیازهای روز اسلام سخن گفته و به اندیشه تقریب شیعه و سنی نظری داشته است. کار تا آنجا بالا گرفته بود که برخی تئوریسین پهلوی تلاش میکنند طریقت گناباد را آلترناتیو شریعت قم کنند و درویشی را تعامل سازنده دین و دنیا در دنیای مدرن بدانند.

این فرقه اما خیلی زود، دچار چالش های جدی می شود و هر سه ستون هویتی آنها به لرزه در می آید. با مرگ سلطان حسین رضاعلیشاه و شروع ولایت محبوب علیشاه و سپس مجذوب علیشاه همه چیز با شیب تندی رو به افول می رود.

گناباد، این روزها برای دراویش بیش از خلسه گاه یک خاطره خوش است. فعالیت نمادین آن بسیار کاهش یافته است. نسل جوانان متصوفه بیدخت که اکثرا فرزندان دروایش هستند کنش زاهدانه جمعی زیادی ندارند. از آن بدتر قاطبه مردم محلی هم آشنایی با فرقه ندارند و بدون تردید میتوان گفت 90 درصد مردم گناباد نام اقطاب فرقه را هم نمیدانند. بسیاری از مناسک این روزها در تهران برگزار می شود و حسینیه ها و خانقاه های حاشیه فرقه بر متن آن غلبه کرده اند. برای برخی دروایش، حسینیه کرج یا حسینیه قم زاهدانه تر از خانقاه امیرسلیمانی بود

ستون دوم و کاریزمای رهبران فرقه هم فروکش کرده است. نه محبوب علیشاه( فوت 1375شمسی)  و نه مجذوب علیشاه  رهبر فعلی، علم پدران شان را ندارند، اگرچه طبق تعالیم فرقه همان ولایت را دارند  اما کاریزمای شخصیتی آنها بسیار کمتر است. نه متون عرفانی و اخلاقی منتشر کرده اند و نه ادبیات گفتاری شان نشان از اتصال تاریخی آنها به یک سنت عرفانی دارد.

از آن سو فرقه اکنون دچار یک بحران جدی است و آن بحث جانشینی قطب است. فقرای اهل دل در خارج از خانواده ریشه دار تابنده رشد  چشمگیر کرده اند و  نوادگان جوان و مدرن و مرفه ملاسلطان مرام جداعلی را ندارند و پوشیدن خرقه برایشان بار گرانی است.

اما ستون سوم فرقه که عامل گسترش آن هم بوده دچار فقر شدید است. این روزها مراودات خارج از خانقاه هم چندان وسیع نیست. نه خبری از دیدار با بزرگان جهان اسلام است و نه حسن ظنی از اهل علم دیده می شود و نه دغدغه های تمدنی در ادبیات فرقه رخ می نماید. کتاب فروشی کوچک فرقه در خانقاه امیرسلیمانی تهران هم اوراق ارزشمند جدیدی برای مطالعه ندارد مگر تجدید چاپ کتاب های 50 سال قبل یا نوشته های حقوقی مجذوب علیشاه که خطوطی بی ربط به عرفان است. این روزها دراویش بیشتر املا می کنند تا انشایی بر دفتر عرفان ایرانی بنویسند.

در این حال و روز نزار فرقه، اتفاقات خیابان پاسداران تهران هم معنای خاصی دارد. درویش دشنه برکشید! فرقه ای که از درون به تنگنا رسیده ناگهان شفقت و متانت تاریخی را کنار گذاشته و خشونت رهاشده ای بروز می دهد. خیلی ها می پرسند این چه ذکر خفی است که برای بقا به خون نیاز دارد؟ آیا نسل جوان فرقه حلقه اتصال خود با بدنه سنت فکری و اجتماعی 200 ساله را قطع کرده است؟ اعلام تبری قطب از برخی حرکات جوان ها هم جای تامل است. فرقه ای که همه اعتلایش به ارتباط متصل و مدام فرد با قطب وابسته است این گونه شوروش های درونی و جزیره ای را تجربه می کند. در این میان برخی فقرای فرنگ نشین مانند دکتر مصطفی آزمایش سعی دارند شرقی ترین مفهوم ایران را در قالب غربی ترین لایه های حقوق بشر تفسیر کنند شاید مرهم درد این روزها باشد. ولی به نظر می رسد زخم کاری جای دیگری است. حادثه خیابان پاسداران نشان از آشوبی است که در دورن خرقه ظهور کرده و  دولت فقرا را هر روز نحیف تر میکند. احتمالا این روزها فقرا از خود می پرسند

ای عجب آن عهد وآن سوگند کو؟

وعده‌ های آن لـب چون قـنـد کو

احمد یوسفی